من و مریم خیلی باهم جور بودیم..

و البته هنوز هم هستیم...

شاید چون همشهری بودیم...

یا شایدم چون من دختر بسیاااااار گل و مهربونی هستم

اکثر مواقع توی دانشگاه با هم بودیم... با اینکه اون یه سال از من بالاتر بود..

خلاصه اگر همیشه نوشته هامو خونده باشید متوجه شدین که بعضی جاها مریم رو خاله صدا میزنم..

ماجرا ازین قرار بود که مریم یه خواهرزاده آق مهندس و بسیووووور پاستوریزه و سربه زیر و مثبت داشت که چندوختی از من کوچیکتر بود...

یبار شوخی شوخی بحث شد که کاش این اقای مهندس چندسالی از بنده بزرگتر بودن و....

و ازون موقع شد که من مریم رو خاله صدا کرد( از زبون اقای مهندس)

و آذر هم مثل من مریم رو خاله صدا میکرد و جالب اینجاس که هنوز هم بعد گذشت 6-7 سال همچنان ما مریم رو خاله صدا میزنیم..

اصلا گفتن کلمه مریم برام غریبه شده

و البته مریم هم غیر من و اذر کسی بهش خاله میگفت واکنش نشون میداد و ابراز ناخرسندی میکرد..


[ جمعه 93/12/15 ] [ 11:4 عصر ] [ سحر ]
درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ : سحر[78]
نویسندگان وبلاگ :
رضوان
رضوان[3]

مینویسم که فراموش نکنم چه روزهایی داشتم........ورودی 85 محیط زیست.. ترم اول و دوم جز بچه های فعال بسیج بودم.. ترم 3 رفتم امورفرهنگی و تقاضای چاپ یه مجله رو دادم به اسم پرواز..سردبیرش بودم..مجله ی خوبی بود..تا اوایل ترم 5 چاپ میشد ولی چون از ترم 5 عضو شورای صنفی(نائب دبیر و روابط عمومی) شدم دیگه واسه پرواز وقتی نبود.. شورای صنفی اون سال به گفته خیلیا فعالترین گروه اون دانشگاه طی چندین سال گذشته بود.. خیلی کارهای مفید انجام دادیم و این از همدلی بچه ها بود..خلاصه توی خیلی زمینه ها فعالیت داشتم و الان روز به روز اون سالها برام خاطره س...تو این نوشته هارو میخونی و میگذری بی تفاوت..ولی من... زندگی میکنم با تک تک این لحظات...
موضوعات وب
امکانات وب
بازدید امروز: 20
بازدید دیروز: 13
کل بازدیدها: 118049