خاطره های علوم و فنون دریایی خرمشهر | ||
سال اولی که رفتم دانشگاه ماه رمضون افتاده بود ماه مهر... من که تا اون روز هیچوقت خودم بیدار نشده بودم و با ناز مامان و بابا بیدار میشدم و سر سفره ی اماده ی سحر مینشستم.. حالا خودم باید بیدار میشدم غذای از شب قبل مونده ی سلف رو توی اشپزخونه ی ته راهرو گرم میکردم و میخوردم... ساعت رو میذاشتم روی زنگ و قبل همه بیدار میشدم و غذاهارو گرم میکردم.. سفره رو پهن میکردم و بچه هارو بیدار میکردم... این عادتم تا اخر 4 سال موند.. اینکه زودتر از همه بیدار شم سحری یا صبحونه رو اماده کنم... 10-15 روز بیشتر نگذشته بود که دلتنگی امونم نداد.. بلیط گرفتم و برگشتم خونه... چقدر برام ارامش بخش بود اون فضا... شبای قدرو شهر خودمون بودم.. تا بعد عید فطر که برگشتم.. بچه های ورودی ما همه شون.. همه که میگم ینی حتی یه نفر هم نمونده بود طبق یه برنامه ریزی که قبل رفتنم کرده بودیم کلاسارو تعطیل کرده بودن و رفته بودن خونه... یادم نمیره رییس دانشگاه کلی تهدید کرد.. اخه فک کن یه ورودی به مدت یک هفته ناگهانی ناپدید بشن.. اونم ماه اول دانشگاه.. هههه هماهنگی رو حال کردم ولی:دی سال بعد شبای قدر اوایل مهر بود.. یادمه با بچه های بسیج مراسم داشتیم.. ماهم تدارکات.. از اون مراسم هیچی نفمیدم.. مدام در حال پذیرایی و رفت و امد بودیم... یادمه اب دانشگاه هم تموم شد و مجبور شدیم بریم از خوابگاه آب بیاریم به چه مشقتی! یادش بخیر... شاید سخت.. ولی شد برامون خاطره... تجربه... و یه زندگی.... [ چهارشنبه 92/4/26 ] [ 3:13 عصر ] [ سحر ]
|
||
[ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : night skin ] |